سوشیانت ثمره ی عشق من و بابا

سوشیانت ثمره ی عشق من و بابا

پسری! با اومدنت خوشبختی من و بابایی رو کامل کردی.

اورم نمیشه که به این زودی 2ساله شدی تو بهترین و مهربون ترین پسر دنیایی ایشالله تولد 120 سالگیتو باشادی و سلامتی بگیری همه کسم.

از صبح که بیدار شدی مدام می گفتی تولدمه بهت می گفتم سوشیانت تولدت می گفتی مبارک . تا شب هی می گفتی من کیک ندارم کیک می خوام.

تا شب خونه مامان مرضی برات یه تولد کوچولو گرفتیم

ب

 

مامان مرضی وبابایی و عمو ها چون بن تن دوست داشتی برات ماشین کنترلی بن تن مجموعه بن تن ماهی گیری مگنتی و حباب ساز انگری بردز و مامان مریم و بابایی خاله هدیه برات موتور شارژی و ماشین پلیس و لباس بهت کادو دادن دستشون درد نکنه

[ جمعه 17 مرداد 1393 ] [ 23:17 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

ما برگشتیم

سلام خوش تیپ مامان بالاخره اومدیم با خبر های خوب هم اومدیم اول از اتفاق های این چند وقت میگم و بعد شیرین کاری هات.

تابستان بابا یه زمین خرید و گفت دیوار می خوام بکشم ولی طولانی شد از می پرسیدیم گفت اروم اروم می کشم.  تا اینکه شب ساگرد ازدواجمون من و تو رو بردو دیدیم یه باغ کوچولوی خوشگل ساخته کلی ازش تشکر کردیم و روز سالگرد ازدواجمون مامانی بابایی و خاله و عموها رو دعوت کردیم همه کلی سوپرایز شدن(البته هنوز مونده ریزه کاریش) ولی تا چند وقت هرشب کارمون شده بود بریم اونجا تا شما هاپو ها رو ببینی و بهشون غذا بدی.

10 دی تولد عمو فربد بود که رفتیم خونه مامان مرضی چون مصادف با کریسمس بود هرکار کردم کنار درخت کاج عکس بگیری نایستادی تا خودت رفتی کنارش وایسادی گفتی عکس عکس

22دی تولد خاله هدیه و عمو فرهاد بود که همه دوباره باغ جمع شدیم

اول اسفند هم تولد بابا بود و همه اومدن خونه ما

اینم اولین لمس برفته

 

عید 93 هم مثل هرسال خونه مادر بودیم و فردا به دیدن بابایی و مامانی (مامان بابای من)مامانی (رضوی) و بابایی مامانی (سودایی) مادربزرگ و پدر بزرگ من) رفتیم

هفته اول به مهمونی گذشت مامانی وخاله ودایی های بابا اومدن

هفته ی دوم من وتو با بابایی و مامان مریم و خاله هدیه رفتیم تهران و مامان مرضی و عمو ها هم رفتن تهران که یک شب هم با بابایی و مامان مریم رفتیم خونه مامانی بابا.

اوایل خرداد مامان مرضی رفت کربلا و هرکی ازت می پرسید مرضی کجاست می گفتی کبلاااا

12 خرداد بالاخره بابا رضایت دادو خودش موهاتو کوتاه کرد

 

20 خرداد هم تولد من بود که رفتیم با مامانی بابایی ها قمصر و فردا با دوستامون و خاله هدیه رفتیم شمال.تو هم حسابی از دریا لذت بردی

23 تیر هم تولد مامان مریم بود که کیک گرفتیم رفتیم خونشون کیکو از من گرفتی ودادی مامانی گفتی تبلدت مبارک.(بدون اینکه بهت بگم)

.8مرداد هم عروسی عمو مهدی(پسر عمه بابا) بود

 

تقریبا 1 سال و 9 ماهت بود که کامل جمله می سازی از رنگ ها آبی قرمز سبز زرد سیاه سفید صورتی رو بلدیو رنگ مورد علاقت ابیه

چند وقت پیش داشتیم میرفتیم بیرون از پله ها نمیومدی پایین بهت گفتم سوشیانت بیا چرا نمیای اومدی پایین گفتی حباسم نبود(حواسم نبود)

رو دیوار نقاشی کشیدی تا من اومدم گفتی اینا نقاشی نیست الکیه

 

عاشق کارتون چارلی و لولا بودی انقدر که همه رو برات ضبط کردم انقدر دیدی تا دیگه زده شدی ازش حالا عاشق بن تن شدی همه چیه بن تن مثل مبل قمقمه دفتر ساعتو...خریدی صبح ها هنوز چشمتو باز نکرده می گی بنتن بزار

لگو بازیو خیلی دوست داری

 

با پو خیلی قشنگ بازی می کنی

با موبایل نقاشی می کشی اینم فیله که خودت کشیدی

 

وقتی کسی شوخی باهات می کنه می گی نکن دیگهههههههه کیم (کرم) نریز

وقتی یه اعضای بدنتو می خورم از دهنم در میاری می زاری سرجاش.

یبار مامان مریم با ماشین بابایی اومد دنبالمون گفتی مریم با ماشین بابایی نیا دیگهههه سوار ماشین خودت شو

وقتی چیزی می خوای بهت نمی دم میگی من گونا (گناه) دارم

تا کار بد می کنی می گی دبام نکن(دعوام نکن)

از خواب بیدار می شی می گی هینن بییا

وقتی میری تو حوض آب می گی ولم کنید

عاشق کبابی اگه هرروز هم بخوری با عشق می خوری تا درست می کنیم داد میزنی کباااااااب هورااااااا

یه مدت هم همه چیو می شکستی می گفتی شیکستم که خدارو شکر از سرت افتاد

چون خاله هدیه نقاشی می کشه می گی اون نقاشی برات بکشه می خوای نقاشی هاشو بهت نشون بده تا میاد هدیه می گی هوراااااا

کنترلو پشت مبل میندازی می گی اینداختم

به بپوشم می گی اوتوشم

یه بار بهت گفتم اگه کفش نپوشی تو پات شیشه میره حالا می گی کبشامو اوتوشم پام شیشه نره

اسباب بازی همه بچه هارو باهاشون بازی می کنی ولی نمیزاری کسی با اسباب بازیت بازی کنه

همه رو هم به اسم میگی به جز بابایی ها

تو ماشین بهت میگم بریم خونه شیر اقا گاورو بخور می گی شیر مامانمو می خورم میگم اون شیرم بخور چشماتو بستی گفتی من خوابم برد من خوابیدم

همیشه در طول روز منو بغل می کنی میگی مامان دوست دارم

ارتفاع و چرخیدن اب بازیو خیلی دوست داری.

 

در اخرهم بگم پسرم بزرگ شدیو دیگه دستشوییتو می گی آفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن گل مامان

 

[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 3:42 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

 

زعشق مامان چقدر این روزها سریعتر بزرگ میشی شیطونتر میشی و من یه وقتهایی واقعا کم میارم.

شب عید قربان با سالار وارسلان رفتیم شهربازی وقتی سوار تکاندهنده شدی ترسیدی کسی هم نبود

 سوار

 بشه ببینی تا ترست برسه بقیه بازی ها مناسب سنت نبود رفتیم باهم استخر اَتیته(توپ) اونجا از دیدن اون

 همه اتیته کلی ذوق کرده بودی

روز یکشنبه ٢٨ مهر منو تو بابا با هم رفتیم کنسرت کوبه ای که ٤٥ دقیقه با علاقه زیاد نگاه می کردی

 نانایی و دست که بعد از یه جیغ بزرگت سریع سالنو ترک کردیم

یعنی عاشق نگاهاتم خوشگلم

اینم اولین بارونیه که حس کردی اول از صدای رعدوبرق ترسیدی پریدی تو بغل من ولی بعد از اینکه رفتیم

زیر بارون وقتی بارون قطع شد گریه کردی

٢ آبان هم عید غدیر بود ما هم خونه مامانی بابایی بودیم چون مهمون داشتن و شلوغ شد نتونستم ازت

 عکس بگیرم مهمون ها که رفتن شما هم خوابیدی.

موزیسینم بابا برات تومبا خریده که مدام میگی بغلم کن بزنم از خدا می خوام آهنگ زندگیتو زیبا و شاد

 بنوازد

علاقه زیادی به مبلت داری هرکسی که بشینه روش حتی من دستشو می گیری بلندش میکنی.

لباس نو که می خری دست می گیری و راه میری لباساتو دوست داری حالا که هوا سرد شده لباساتو

 می شورم تو خونه میزارم خشک بشه همه رو بر میداری  میگم مامان بزار خشک بشه بپوش می گی

ما منه(مال منه)

یه روز هم مامان مریم به شوخی نزاشت بری بغل بابا و گفت بابا بای بای خودتو انداختی تو بغل بابا و به

 مامانی گفتی مامانی بده فرداش که می خواستی از دل مامانی در بیاری سرتو می اوردی تو صورتش

 می خندیدی می گفتی مَی یَم (یعنی مریم چون می دونی مامانی خوشش میاد)

یعنی عاشقتم همین روزها دیگه جلو خودمو نمی گیرم و یه گاز محکم می گیرمت.

وقتی بابا میاد خونه برات اتیه می گیره وقتی ازت می پرسیم بابا کو می گی بابا اتیته فکر می کنی بابا

 فقط میره بیرون برات اتیته بگیره چون یه بار که نمی خواستی بره اتیتتو اوردی گفتی اتیته یعنی من

دارم نروامروز با مامان مریم رفتیم بازی خونه نزدیک  من از رفتار مربی ها و رعایت بهداشتشون خیلی خوشم اومد تو هم از اونجا خوشت اومده بودو میدویدی از این بازی به اون بازی به بچه ها می خندیدی و حتی برام جالب بود نوبت هم رعایت می کردی وقتی بازی می کردی هم صدای من و مامانی میزدی خاله های مهربون هم برات شعر می خوندن وقتی هم سوار ماشین شدیم هنوز تو فضای اونجا بودی شعر تاب تابو می خوندی.الهی قربونت برم بازهم می برمت

 

 

 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 11:53 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

تابستون 1392(ای مامان تنبل چرا وبلاگمو آپ نمی کنی؟؟؟؟؟؟)

-

پسر بزرگ مامان دقیقا ١١ماه و دو هفته ات بود که بدون کمک و محکم راه رفتی حالا دیگه راحت تر به کابینت هت سرکشی می کنی.

 

 

اولین قدم زدنت بیرون از خونه:

 

 

وقتی بهت می گیم ماهی شو:

 

یه بار هم سرما خوردی کلاه سرت کردم اصلا دوست نداشتی در می اوردی دوباره سرت میزاشتم تا آخر کلاهو در اوردیو به من نشون دادی گفتی جیییزه

 

 

عسل مامان برای خودت تنهایی بازی می کنی خر شرک رو به خرٍخرم میشناسی باب اسفنجیو توپ فقط دوست داری . تبلیغ کانفی بی بی و روبات کوچولورو دوست داری برات ضبط کردم کنترلو بهم میدی برات بزارم از رقصم نگو که با هر آهنگی آماده رقصیدنی آهنگ مورد علاقتم من تورو تکیه.

باهوشم یه شب بهم گفتی اَتیته من متوجه نشدم گفتم به بابا بگو بابا هم متوجه نشد اخر سر از تو کارت های با ما گشتیو کارت بادکنکو نشون ما دادی دیگه به بادکنک و توپ می گی اتیته.

تولد مامان مریم با خونواده مامان مرضی رفتیم پارک قمصر آخر شب با بابا تاب و سرسره بردیمت تابو دوست داشتی ولی از سرسره می ترسیدی برای اینکه نترسی منو بابا بغلت می کردیم از سرسره میومدیم پایین (به اسم تو ما هم کلی بازی می کردیم). شب های دیگه هم که با مامان مرضی و مریم و... می رفتیم پارک سوار می شدی تا بالاخره تولد مامان مرضی بود که حسابی ترست ریخت و بازی می کردی وقتی سوار تاب بودی تاب تاب می گفتی.

یک شب هم تو پارک بودیم بارون اومد کلی ذوق و تعجب کردی

 

 

بالاخره رضایت دادیو رو صندلی ماشینت می شینی اینجا هم وسط خربزه خوردن خوابت برده

 

 

شوماخر هم شدی وقتی بابا از ماشین پیاده میشه سریع میری پشت فرمون

 

 

با اینکه ظهر های تابستون با بابا اب بازی می کردی بازهم از هر فرصتی استفاده می کردی

 

 

همه رو دیگه می شناسی وقتی می گیم مامانی کو سرتو خم می کنی طرفشونو می گی داااا(البته از مرداد این کارو می کنی)

عروسکو ماشینتو میشناسی تلفنو میاری من زنگ بزنم بابا اتیته بخره.تیمپو سنتور سه تار و بلز داری با علاقه همیشه میزنی من و بابا خیلی خوشحالیم که به موسیقی علاقه مندی به خصوص صدای ویلن

وقتی مهمون داریم کلی ذوق می کنی و می خندی همه اسباب بازیاتو نشونشون میدی.

صبح که از خواب بیدار میشی صدای من می زنی میگی اَدیه(یعنی هلن حالا ربطشو نمی دونم) بعد از اتاق خودت میای بیرون من بغلت می کنم چند دقیقه سرتو میزاری تو سینمو بعد می گی هاپو و اتیته و میری پیششون تا بهت صبحونه بدم.

یادگرفتی از پله ها پایین بیای و ایستاده بالا بری.

تا الان هم ٨ تا دندون داری.

برای عروسی یکی از فامیل های مامان مریم به تهرون رفتیم تو جاده زغال اخته می خوردی و هستشو بیرون می دادی.

 

 

تو عروسی هم کلی خوش تیپ شده بودی

 

 

شهریور هم خونواده مامان مریم با دوستاشون رفتن شمال و مامان مرضی هم تهرون رفت تا دیداری با مامانی و خاله راضیو .... تازه کنه چون بابا درگیر کار ساخت و ساز زمین بود گفت ما تنها میشیم با مامان مرضی یا مامان مریم بریم که تنها نباشیم ما هم با مامان مرضی رفتیم تهرون پیش آرتمیس تو کلی با آرتمیس جور شده بودیو همو دوست داشتین آرتی صداش می زدی

 

 

لغت نامه ی سوشیانت:

بابا

مامان

مامانی

هَدیه (خاله هدیه)

عمو

آبَ

آب باحی (آب بازی)

هاپو

جوجو

بابابا (باب اسفنجی)

ماء منه (مال منه)

وقتی می گم سوشیانت پسره :بَدَیَ(بدیه- یه بار غذاتو ریختی بهت گفتم یاد گرفتی)

عشق مامان کیه:مَن

کسیو بترسون:هاپ

بع بعی میگه:بع

جوجو میگه:جیک جیک

هاپو میگه:هاپ

دستاتو مثل لی لی حوضک می کنی می گی (آبَ) بخاطر توتواومد آب بخوره

وقتی می خوای بری دَدٍ شلوار بابا یا روسری یا مانتو منو سرت می کنی میگی دَدٍ وقتی هم می خوایم بریم بیرون در تراسو می بندیو لامپارو خاموش میکنی الهی قربونت برم خوش تیپ مامان.

ایشالله منم بتونم زود زود بیام آپ کنم انقدر طول نکشه بووووووووس.

 

 

[ پنجشنبه 25 مهر 1392 ] [ 0:47 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

جشن تولد سوشیانت

عزیز دل مامان بازهم تولد یکسالگیت مبارک .

برای تولد یکسالگیت تم باب اسفنجیو انتخاب کردیم چون خیلی باب اسفنجیو دوست داری. تم تولدتو خیلی دوست دارم چون باعشق به تو تک تکشو  برات درست کردم .

 

اینجا هم از توجه همه بهت و عکس انداختن ها خوشت اومده بود و لوس شده بودی

این هم گیفت های تولدت

اخر شب هم وقتی بابا و عموها تو حیاط والییبال بازی می کردن داد میزیدی می گفتی اٍدٍ تا هر توپی بازی می کنن بهت بدن

ایشالله تولد ١٢٠ سالگیتو با شادی و سلامت بگیری بوووووووووووووس.

[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 17:02 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد تولد تولدت مبارکــــــــــ

عشقم تولدت مبارک یکسال با همه شیرینی هاش گذشت مرسی که با اومدنت به زندگیم معنا بخشیدی بهترین حس دنیا که حس قشنگ مادریه رو بهم هدیه کردی من و بابایی همه سعیمونو می کنیم تا بهترین اینده رو با کمک تلاش و استعداد خودت بسازیم .

خــــــــــــــیــــــــــــلــــــــــــــی دوستت داریم .

[ سه شنبه 15 مرداد 1392 ] [ 21:13 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

پسرم بزرگ شدی!!!!!!!!!!!!

دمامانی انقدر شیطون و بلا شدی که نمی دونم از کجا شروع کنم

این روزها همه ی توجهم بهته چون وقتی یه لحظه ازت غافل شدم می خواستی از پله بیای پایین که پرت شدی خدارو شکر سریع گرفتمت و سرت به جایی نخورد ولی زیر چشمای نازت و پیشونیت کبود شدبرای همین بابا همه ی خونه رو موکت کرد الان خونمون با موکت و هالی که پر از وسایل بازیه شبیه بازی خونه شده تا خونه.

انقدر هوا گرم شده که هرروز ظهر با بابا می ری تو استخرت اب بازی می کنی وقتی بابا می اد خونه بعد از ناهار در تراسو نشون میدی می گی دَدٍ

اینجا هم باغ خاله زریه که رفتی تو استخر آرتمیس

از هندونه هم که نمی گذری هر جاهندونه می بینی چهار دست و پا سریع خودتو بهش می رسونی.

نوش جونت.

ني ني شكلك          ني ني شكلك

شب ها هم با مامان مرضی و مریم وبابایی ها و خاله هدیه و عمو فرهاد و فربد می ریم پارک . شما هنوز خیلی کوچولو هستی تا سوار وسایل بازی بشی ولی وقتی می بینی کلی ذوق می کنی . عاشق عمو فرهادی وقتی می بینیش بغل هیچکس به جز فرهاد نمیری.

برات چادرتو وصل کردیم گذاشتیم گوشه ی هال همه ی اسباب بازیاتو چیزایی که دوست داری با خودت میبری تو خونت هروقت چیزی گم می کنم میرم میبینم تو خونته شیطون بلا

برای خودت دمر می خوابی و لالایی می گی شب ها هم وقتی شیر می خوری از بغل من میری بغل بابا و خودتو به خواب میزنی تا بابا بوست کنه وقتی بوست نمی کنه به پیشونیش میزنی.الهی قربونت برم

حدود 5    6ثانیه می تونی بایستی و دستتو به دیوار یا میز و... میگیری و راه میری.

کلماتی که ی گرفتی:

بابا

ممممما    مممممما  (مامان)

کیه؟ (وقتی تلفن یا زنگ در میزنه یا با کسی تلفنی حرف میزنیم)

کلاغ؟   دَر (پر)        گنجیشک ؟ دَر  (پر)

کلاغه می گه؟   دار دار (قار قار)

جججججیززززززززز (وقتی به چیزی نباید دست بزنی می بینی )

توپ بازی می کنیم میگیم 1   2 می گی ده (سه) توپو پرت می کنی وقتی چیزیو پرت کنی خودت می گی ده و پرت می کنی

میری تو خونت میای بیرون می گی داااااااا شیرین زبون مامان

انقدر بزرگ شدی که خودت غذا می خوری عسل مامان

20 خرداد هم تولد من بود امسال بهترین تولدم بود چون تو فرشته ی زیبابه جمعمون اومدی و مامان مرضیمنو سوپرایز کرد خونشون تولد گرفت

[ دوشنبه 17 تير 1392 ] [ 5:01 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

هم تلخ هم شیرین

عروسک مامان پنج شنبه با بابا و مامان مریم و خاله هدیه و بابایی رفتیم اصفهان عروسی یکی از دوستای خونوادگیمون تو عروسی کلی دست زدی و نانای کردی منم فیلم گرفتم .

                                          

ازپنجشنبه بعد از ظهر رو صورت خوشگلت جوش زد بعضی وقتها رو سر و گوشت میزدی و تا  یکشنبه شب بیشتر شد و پشت گوشٍت قرمز شد خیلی ترسیدیم با بابا بردیمت اورژانس تا فردا بریم پیش دکتر طالبیان که خدا رو شکر چیزی نبود و حساسیت بود منو ببخش عزیزم تو حریره بادومت گردو ریخته بودم و یه ذره طالبی بهت داده بودم که حساسیت نشون دادی بمـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــرم برات تقصیر من بود اذیت شدی.

دوشنبه رفتیم برای چکاپ پیش آقای دکتر همه چی خوب بود قد ٧٦.٥ و وزنت ٦٠٠/١٠بود

هوراااااااااا دندون سومت(بالا) دراومدtand.gif

وقتی داریم میریم بیرون بهت می گم : داریم میریم دَدِ می خوایم بریم دَدِ

الان یاد گرفتی: میگم می خوایم بریم ؟ می گی دَدِ       داریم میریم ؟   دَدِ

وای امان از این آلوئه ورا که تو دنیا با هیچی عوض نمی کنی بابا برای شما مخصوص می خره دیشب رفتیم بهت شیر بدم بخوابی بابا برای من اورد تو تاریکی شیشه اشو دیدی وقتی بابا برد شروع به گریه کردی که اول فکر کردم چیزی نیشت زد بابا  برات اورد تا می گرفتم شروع به گریه می کردی و به زور تا اخرش خوردی و خوابیدی

 

[ سه شنبه 14 خرداد 1392 ] [ 17:21 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

چند هفته گذشته

زندگی مامان جمعه ١٢اردیبهشت رفتیم باغ عمو مجید توت سیاه خوردی آخه ما از درخت توت خونه مامان مریم بهت می دادیم خیلی دوست داشتی . ا انگار به توت های عمو مجید حساس بودی و از فردا صبحش اسهال استفراغ گرفتیی آقای دکتر هم بهت دارو داد . بعد از سه روز استقراغت قطع شد ولی تا یک هفته اسهال داشتی دوباره رفتیم دکترو برات آزمایش نوشتند که  خدارو شکر آزمایشت موردی نداشت و اسهالتم همون روز خوب شد.راستی وزنتم 10.200کیلوگرم و قدت ٧٤سانتی متر بود.

جمعه ١٩اردیبهشت اتاق خوابو مرتب می کردم تو هم داشتی بازی می کردی که چند بار همه ی زورتو میزدی و می گفتی اَهه مثلا عطسه می کردی .

از کارای دیگه ای که می کنی از سرسره ات برعکس بالا میری

وقتی بابا میاد از بغلش تکون نمی خوری موقع شام و ناهار حتما باید بغل بابا باشی

وقتی تلویزیون می بینی با کنترل از hdmiبه tv می بری وقتی برفکها میاد کلی ذوق میکنیو کنترلو به من میدی تا دوباره برات بیارم.

وقتی می خوای بری دَدٍ میری سمت در و به در می زنی میگی دَدَدَ

دوست داری بری تو اتاقو درو ببندی رو خودت و باز کنی دالی کنی

چهاردست پا دنبال توپت میری و میشینی توپتو بلند می کنی پرت میکنی

چند بار با بابا میریم اخر شبها تو کوچه با روروئکت همه ی کوچه رو میری کلی خوشحال می کنیوقتی برمی گردیم از خستگی زود خوابت می بره.

یاد گرفتی از پله ها بالا بری بری تو اتاقت برا خودت دست میزنی که میری بالا.

وای از دست تو نمی تونیم تو ماشین کول دیسک بزاریم سریع در میاری  تا در نیاری ول نمی کنی

در کشوها رو باز می کنی همه چیو میریزی بیرون.


 

[ شنبه 4 خرداد 1392 ] [ 14:14 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

میشه لطفا به وسایل خونه دست نزنی!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 13:23 ] [ مامان وبابا ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد